چرا قدم اول در کارهای جدید سخت و دشوار به نظر میرسد؟

بسیاری از افراد علت چالشهای روانی شروع یک کار جدید را کاهش انگیزه یا تنبلی تصور میکنند حال آنکه ریشهیابی علمی این پدیده نشان میدهد که ترس از ناشناختهها، سازوکارهای دفاعی مغز در برابر عدمقطعیت، وسواس فکری و تجارب نامطلوب گذشته از مهمترین عوامل بازدارنده در آغازفعالیتها به شمار میروند
زهره نظامآبادی روانشناس با اشاره به اینکه برداشتن قدم اول برای انجام کارهای جدید همیشه سنگین و دشوار به نظر میرسد، اظهار کرد: از آنجا که شروع هر مسیر تازهای با ابهام و عدمقطعیت همراه است، مغز برای کاهش این تهدیدها تمایل دارد به سمت موقعیتهای آشنا و امن حرکت کند، بنابراین دیر شروعکردن همیشه نشاندهنده کاهش انگیزه نیست. گاهی اوقات سختی آغاز کارها نشان میدهد که عوامل شناختی، رفتاری و هیجانی در این میان دخیل هستند و مغز اجازه نمیدهد فرد به سمت موقعیت جدید گام بردارد.
وی افزود: دلیل دیگر این موضوع میتواند فاصله زیاد میان هدف کار جدید و موقعیت فعلی فرد باشد که ترس یا احساس تهدید ایجاد کرده و انگیزه را میگیرد، یعنی وقتی شخص میخواهد کاری را شروع کند با خود میگوید «هدف من این است و من الان در این موقعیت قرار دارم، پس رسیدن به آن خیلی سخت است» و همین تفکر خود یکی از موانع اصلی در برابر شروع کار است.
این روانشناس توضیح داد: مغز در این لحظهها با احساس قضاوتشدن از سوی دیگران، احساس طردشدن و همچنین احساس تهدید ناشی از هدف یا مسیر تازه روبهرو میشود، امری که به تداوم اضطراب میانجامد. مغز برای کاهش این اضطراب به «اجتناب» و عقبنشینی متوسل میشود و با نوعی «تقویت منفی»، دست به رفتاری میزند تا از بار روانی و اضطراب خود بکاهد.
به گفته وی، وسواس بینقصگرایی افراطی معمولا آغاز کار را برای فرد دشوار میکند؛ چراکه او معیارهای غیرواقعبینانه و بیش از حد سختگیرانهای دارد و همین معیارها باعث میشود هر اشتباه کوچکی را نشانهای از بیکفایتی خود بداند. از سوی دیگر، اهمالکاری را نیز نمیتوان برابر با تنبلی دانست؛ زیرا در اهمالکاری، فرد برای دوری از هیجانهای ناخوشایندی مثل ترس از قضاوتشدن، طرد شدن یا خطا کردن، کارش را به تعویق میاندازد یا اصلا شروع نمیکند، بنابراین نمیتوانیم صرفا برچسب تنبلی به او بزنیم.
هدررفت توان ذهنی در دوراهی تصمیمگیری
نظامآبادی درباره انرژی روانی صرفشده برای «تصمیمگیری» تصریح کرد: در بسیاری از مواقع، این انرژی روانی حتی از انرژی واقعی کار نیز فراتر میرود، زیرا وقتی فرد درگیر نشخوار فکری یا وسواس کمالگرایی میشود، گزینهها را بارها و بارها زیرورو میکند اما به هیچ نتیجه مشخصی نمیرسد. این کشمکش ذهنی تمام تمرکز و توان فکری فرد را میبلعد و شروع کار را مدام به عقب میاندازد. در این شرایط اگر معیارهای سادهتری در نظر بگیریم، برای تصمیمگیری مهلت مشخصی تعیین کنیم و آن تصمیم را بیدرنگ به یک اقدام عملی تبدیل کنیم، این سنگینی و خستگی ذهنی فروکش خواهد کرد.
نقش شکستهای پیشین و باورهای نادرست
این روانشناس بیان کرد: شکستهای گذشته - بهویژه اگر با احساس شرم، سرزنش یا تجربههای دردناک همراه بوده باشند - انتظار و ترس از تکرار شکست را در فرد پررنگتر میکنند. در چنین وضعیتی، باور فرد به تواناییهای خودش کاهش مییابد و او موقعیتهای تازه را از دریچه همان تجربههای منفی گذشته ارزیابی میکند. یک بازنگری واقعبینانه نسبت به شکستها کمک میکند تا فرد ارزش درونی خودش را از عملکرد کاریاش جدا بداند، موفقیتهای کوچک را بهدرستی تجربه کند و در نتیجه، باورهای نادرستی را که نسبت به شکستهای قبلی داشته است، اصلاح کند.
نظامآبادی در پایان اظهار کرد: بررسی عوامل بازدارنده نشان میدهد که سختیِ برداشتن گام اول، ریشه در کارکرد زیستی مغز برای پرهیز از خطر، تله کمالگرایی و بازتاب شکستهای پیشین دارد. بنابراین، بهجای سرزنش خود با برچسب تنبلی، میتوان با سادهسازی معیارها، بازنگری در تجربیات گذشته و پرهیز از نشخوار فکری در دوراهی تصمیمگیری، بار اضطراب را سبک کرد و موانع شروع کار را از میان برداشت.



